تبلیغات
ایثــــــــار و شهــــــــــادت - جهاد در روزهای صلح
ایثــــــــار و شهــــــــــادت
دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟












آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
درباره ما

« ای حیات! با تو وداع می‌کنم. با همه زیبائی‌هایت ؛ با همه مظاهر جلال و جبروت ؛ با همه وجود وداع می‌کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم ، و از همه چیز چشم می‌پوشم.... ای پاهای من! می‌دانم شما چابکید ، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده‌اید ، می‌دانم که فداکارید ، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه بسوی شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در می‌آیید. اما من آرزوئی دارم ، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت درآیید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید ؛ این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها و امیدها و مسئولیت‌ها را ، به سرعت مطلوب ، به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید ، من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم ، آرامش ابدی ! دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد ، دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد . از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد ، از بی‌غذائی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد ، آرام و آسوده ، برای همیشه ، در بستر نرم خاک ، آسوده خواهید بود ، اما... اما این لحظات حساس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

ابر برچسب ها
یکشنبه 18 فروردین 1392 07:53 ب.ظ

جوهره‌ی حیات انسان ایمان است؛ ایمانی که خاست‌گاه عمل اوست، و این ایمان، برآمده از اختیار انسان است؛ انا هدیناه السبیل، إما شاکراً و إما کفوراً. اختیار انسان به حق و باطل تعلق می‌یابد و در میانه‌ی این مؤمنی‌ها و کافری‌ها است که انسان معنا می‌گیرد و هجرت و هبوط می‌یابد، و آن چه این میان فاصل صالح و طالح است، هم‌آنا اختیار ایمان به غیب است.

مشیت الاهی تحقق کلمه‌ی توحید بر کره‌ی ارض در کشاکش میان حق و باطل است. این اتفاق نه به تمامی به اعجاز، که به ولایت، فیض و امداد حضرت الاه، جل و علاء، و اختیار، ایمان و جهاد انسان صورت می‌گیرد؛ جهادی که عرصات آن در پهنایی از وجود مجاهدان خدا، تا صفحه‌ی اندیشه‌ی آن‌ها، تا سامان‌ها حیات اجتماعی ایشان، تا بروزات فرهنگی آن اجتماع، و تا عمق میادین نبرد مسلحانه گسترده است، و این جهاد سرمدی را مرز و پایانی نیست.

جوهره‌ی حیات انسان ایمان است؛ ایمانی که خاست‌گاه عمل اوست، و این ایمان، برآمده از اختیار انسان است؛ انا هدیناه السبیل، إما شاکراً و إما کفوراً. اختیار انسان به حق و باطل تعلق می‌یابد و در میانه‌ی این مؤمنی‌ها و کافری‌ها است که انسان معنا می‌گیرد و هجرت و هبوط می‌یابد، و آن چه این میان فاصل صالح و طالح است، هم‌آنا اختیار ایمان به غیب است.

فرشته‌گان مقرب بر اختیار انسان خرده گرفتند که به فساد و خون‌ریزی منتها

می‌شود و از فرارسیدن دوران انحطاط در عالم خلق و ضلالت نسل‌ها بیم داشتند، و حضرت الاه، جل علاء، از غیب چیزی می‌دانست که ایشان را نیاموخته بود؛ و کشاکش میان حق و باطل، و دوران جهاد بر کره‌ی ارض از هم‌این جا آغاز شد.

جهاد یک اختیار است؛ اختیاری که از ایمان انسان به غیب بر می‌آید و این سان است که قدسیت عالم غیب از مجرای آن ایمان و اختیار تا وجود و بیان مجاهدان خدا، و تا رزم و سلاح و ابزار و آوردگاه جهاد آن‌ها سرایت می‌یابد، و آفاق عالم شهادت را

در دل نشئه‌ی غیبی عالم پیش می‌برد.

جهاد یک وظیفه‌ی عمومی نیست، و نه یک حرفه‌ی سازمانی و نه حتا یک نظامی‌‌گری صرف، یا تلاشی مستمر در پی آرمانی والا؛ جهاد عهدی است که از تلقای حضرت الاه، جل و علاء، و توبه‌ی انسان برآمده است؛ انسان به سودای بقا در اغوای شیطان لغزید و بر زمین هبوط کرد و به غیب مبتلا شد؛ حال " انسان تائب" به کلمات جهاد در میدان نبرد در رجم ابلیس است تا به شهادت و فنا به مستقر خویش هجرت کند؛ فتلقی آدم ربه بکلمات فتاب علیه، إنه هو التواب الرحیم.

جنگیدن برای نظامی‌های حرفه‌ای یک حرفه است؛ یک ممر معاش، امکانی برای جولان غضب، مجال استیلایی نظم‌آلود بر فرودستان، و در نهایت یک عرق سرزمینی. ذات نظامی‌گری با نفی اختیار انسان هم‌راه است؛ سلب اختیار از مادون و اطاعت‌پذیر خواستن او در سلسله‌ی مراتب، و سلب اختیار از دش‌من و غلبه‌ی قهرآلود بر او و اراده‌اش. هم‌این نفی اختیار است که جنگ را واقعیتی غیرانسانی و غیراخلاقی می‌دارد، و رزم و سلاح و ابزار و آوردگاه نبرد را ناخواستنی و

هول‌ناک.

نظامی‌های حرفه‌ای سال‌هایی از عمر خویش را در مدارس و دانش‌کده‌های نظام می‌گذرانند، و کشتن و برانداختن می‌آموزند. سال‌های بعدی زنده‌گی نظامی‌های حرفه‌ای در میانه‌ی پادگان‌های نظامی و خانه‌های سازمانی می‌گذرد؛ به این دل‌خوشی که جنگی در نخواهد گرفت و آن‌ها کسی را نخواهند کشت. و تمام طول جنگ در این امید سر می‌شود که جنگ به پایان خواهد رسید و آن‌ها از برانداختن پادگان‌ها، خانه‌هاشان را بنا خواهند کرد؛ هیچ‌کس کتمان نمی‌کند که حتا نظامی‌های حرفه‌ای برای صلح می‌جنگند.

دوکوهه هم پادگانی بود که در زمان صلح به دست نظامی‌ها‌ نابود شد؛ جنگ برای نظامی‌ها به پایان رسیده بود و از ویرانه‌های گردان کمیل و حمزه و مسلم، خانه‌های سازمانی آدم‌هایی بنا شد که پر از این دل‌خوشی اند که جنگی درنخواهد گرفت و آن‌ها کسی را نخواهند کشت. ارتشی‌هایی که با خون‌سردی دوکوهه را نابود کردند آن را پادگانی نظامی و ناخواستنی می‌دانستند که پس از پایان دوران جنگ می‌شد آن را به جایی مفیدتر و صلح‌آلود بدل کرد.

دوکوهه برای بسیجی‌ها اما، یک پادگان متروکه‌ی قابل تخریب نبود؛ آسمان‌شهری بود که در دل خیابان‌ها و ساخت‌مان‌ها و زمین‌ صبح‌گاهش، و از میان سال‌ها جهاد اصغر و اکبر مجاهدان خدا، " انسان تائب" بر آن ظهور کرده بود. دوکوهه نماد جهاد سرمدی " انسان تائب" بود؛ شهری که خیر و شر از شهرهای دیگر تا آن‌جا امتداد می‌یافت، اما این اختیار و ایمان و جهاد آدم‌های آن بود که آن‌ شهر و ساکنانش را از دنیای اطراف منزه می‌کرد و به قطعات حقیقی تاریخ عالم متصل می‌ساخت.

آن‌ها که دوکوهه را نابود کردند، جنگ را پایان‌یافته تلقی می‌کردند؛ غافل از این که جهاد در راه خدا هماره است، و نبرد میان حق و باطل را پایانی نیست. این نبرد بی‌مرز و سرمدی در پهنایی به وسعت وجود مجاهدان خدا، تا صفحه‌ی اندیشه‌ی آن‌ها، تا سامان‌های اجتماعی حیات ایشان، تا بروزات فرهنگی آن اجتماع، و تا عمیق میادین نبرد مسلحانه استمرار دارد؛ کل ارض کربلاء و کل یوم عاشوراء.

آدم‌هایی که در دهه‌ی شصت هجری در ساخت‌مان‌های کمیل و حمزه و انصار و عمار و ذوالفقار می‌زیستند، در تولای امام زمان‌شان برای ادای تکلیف ازلی انسان می‌جنگیدند، و نه فیصله‌ی جنگ، یا برتری در دیپلماسی بر یک هم‌سایه‌ی متجاوز، یا حتا رسیدن به یک صلح شرافت‌مندانه؛ تکلیف آن آدم‌ها رفع فتنه از عالم و نابودی استکبار و طاغوت‌ها بود؛ و این آرمان چه آن زمان و چه این زمان برجاست.

تا زمانی که ابلیس در اغوای خلق است، و طاغوت و استکبار‌ زنده است سخن از صلح یاوه‌ و تسویلی بیش نیست؛ " انسان تائب" از طلب بقا – به خوردن میوه‌ی ممنوعه – توبه کرد و در کوران آتش جهاد تن به فنا سپرد، اما توبه‌ی او هنوز به سرانجام نرسیده است؛ پرچم سرخ هنوز، بر فراز مزار حضرت سیدالشهداء، علیه‌السلام، در اهتزاز است، و امام، علیه‌السلام، هنوز از میان ما غائب است؛ و طاغوت ،گستاخ‌تر از همیشه، پهنای حیات انسان را در استیلای خویش دارد و در دش‌منی با اسلام نقاب از چهره افکنده است.

وضعیت ذاتی میان حق و باطل نبرد است و نه صلح؛ و اگر زمانی صلح و آتش‌بس

 

میان اسلام و کفر درمی‌گیرد، برهه‌ای است برای حفظ اصل اسلام تا یورشی مجدد بر کفر. این نه به معنای آشتی با باطل است و نه به معنای پایان جهاد و بر زمین نهادن سلاح و سپردن عرصه‌ی حیات و اندیشه و فرهنگ انسان به طاغوت و استکبار.

امام، علیه‌السلام، به شمشیر ظهور خواهد کرد؛ انشاءالله؛ چه آن زمان استضعاف از میان رفته است و حجت بر همه‌گان تمام شده است. آن زمان انسان‌ها میان ایمان و کفر یکی را از سر اختیار برگزیده‌اند،‌ و ابتلای آنان به باطل نه از سر جهل و جبر که از ایمان به ابلیس است؛ و این کشاکش و نبرد مؤمنین و مستکبرین است که حق و باطل را از هم جدا می‌نماید و هر یک را در چهره‌ی تام خویش می‌نمایاند و حقیقت‌شان را عیان می‌سازد.

عرصات مدام جهاد جز هم‌آن پهنه‌ی حیات انسان نیست؛ وجود او و اندیشه‌اش، و سامان‌های حیات اجتماعی او، و بروزات فرهنگی این اجتماع و در نهایت میادین جنگ مسلحانه. عرصات جهاد اما مراتبی در غیب دارند و مراتبی به شهادت، و هر کس به اندازه‌ی سعه‌ی نشئه‌ی شهادت خویش حقیقت جهاد را در می‌یابد؛ هم‌آن گونه که فرشته‌گان تنها فساد و خون‌ریزی را از آن حقیقت دریافتند و حضرتش، جل و علاء، خطاب‌شان کرد: ألم أقل لکم إنی أعلم غیب السماوات و الارض.

حقیقت جهاد غیب‌آلود است و رؤیت و روایت آن با ایمان ساخته است؛ ایمان به غیب و شهادت آن، که این تنها از اهلش ساخته است؛ الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلاة و مما رزقناهم ینفقون و الذین یؤمنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک و بالاخره هم یوقنون.

در عرصات و ابتلای جهاد پرده‌های غیب از مقابل مجاهدان خدا پس می‌نشیند و مراتب غیب در وجود ایشان به شهادت تحویل می‌شوند؛ و در این مجاهدت و استقامت است که به برکت شهادت ایشان آفاق غیب برای دیگران نیز گسترده می‌نماید؛ دیگرانی محصور در نشئات نازل شهادت. این گونه است که آسمان - انگار - در معارک قتال و بر مزار شهیدان راه خدا، به زمین نزدیک‌تر می‌نماید و حال خوش‌تر است و فضا ملکوتی‌تر و دعا مستجاب‌تر.

و اگر مشام غیب را نشناسی و در عالم شهادت محجوب مانده باشی، معارک مدام جهاد برایت نادیدنی است، و رد خاک‌ریزهای سرمدی نبرد حق و باطل را نمی‌یابی، و خط مقدم جهاد را پیدا نمی‌کنی. می‌بینی که جنگ در مرداد 1367 هجری میان ایران و عراق پایان گرفته است و تو به خانه بازگشته‌ای و با طاغوت در صلح زنده‌گی می‌کنی؛ و دل‌خوشی که صلح خواهد ماند و جنگی در نخواهد گرفت.

جهاد نه از باورهای و دل‌مشغولی‌ها و شرایط آدم‌های شهر، که از ولایت و فیض و توبه و اراده‌ی هماره‌ی الاهی نشأت می‌گیرد، و در تولا و تلقی و توبه‌ی " انسان تائب" و ترک اختیارش در اراده‌ی حضرت الاه، جل و علاء، بر صفحه‌ی حیات او جاری می‌شود؛ قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم. ناخوانده اگر باشیم در غفلت خواهیم ماند که غیب عالم این روزها در کدامین عرصات و در جان کدام مجاهدان خدا به شهادت تحویل می‌شود، و در خواهیم ماند که ایشان از کجا اختیار و ایمان و هدایت و استقامت خویش در میادین جهاد اصغر و اکبر را می‌یابند؟

امام، علیه‌السلام، مظهر غیب عالم است و سبب اتصال میان عوالم غیب و شهادت، و اوست که جریان عالم خلق و نبرد حق و باطل را در ولایت خویش بر دوش دارد، و خارج از این ولایت هر چه هست، هبوط در صلح و غفلت و ضلالت و طغیان و بقا بر نیمه‌ی تاریک کره‌ی ارض است؛ من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتة جاهلیه ...

به نقل از vatr.ir

مهدی فاطمی صدر



برچسب ها : مقالات دفاع مقدس , 

موضوع : مقالات دفاع مقدس ,  خاطرات دفاع مقدس ,  8 سال دفاع مقدس ,