تبلیغات
ایثــــــــار و شهــــــــــادت - تبسم در چهره برای شادمانی افراد
ایثــــــــار و شهــــــــــادت
دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟












آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
درباره ما

« ای حیات! با تو وداع می‌کنم. با همه زیبائی‌هایت ؛ با همه مظاهر جلال و جبروت ؛ با همه وجود وداع می‌کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم ، و از همه چیز چشم می‌پوشم.... ای پاهای من! می‌دانم شما چابکید ، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده‌اید ، می‌دانم که فداکارید ، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه بسوی شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در می‌آیید. اما من آرزوئی دارم ، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت درآیید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید ؛ این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها و امیدها و مسئولیت‌ها را ، به سرعت مطلوب ، به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید ، من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم ، آرامش ابدی ! دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد ، دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد . از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد ، از بی‌غذائی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد ، آرام و آسوده ، برای همیشه ، در بستر نرم خاک ، آسوده خواهید بود ، اما... اما این لحظات حساس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

ابر برچسب ها
پنجشنبه 23 بهمن 1393 12:40 ب.ظ


 

گردآوری و تدوین: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت

چرا بزنم، کسی را با من اشتباه گرفت!

شهید حمید وفائی

یکی از بچه های همسایه یقه ی لباسش را گرفته بود و به او توهین می کرد، اما حمید هیچ عکس العملی نشان نمی داد. فقط به او گفت: «اشتباه گرفتید. تحقیق کنید ببینید کی این را گفته.»
گوش آن فرد بدهکار نبود. مرتب ناسزا می گفت. وقتی حمید به خانه آمد، گفتم: «پسرم! تو که از او قوی تر بودی، چرا کتکش نزدی؟»
گفت: پدرجان! برای چی باید او را بزنم؟»
گفتم: «آخر او داشت تو را کتک می زد و به تو ناسزا می گفت.»
گفت: «عیب ندارد. همسایه است. کسی را با من اشتباه گرفته.»
دو روز نکشید که آن فرد آمد و گفت: «تو را خدا! حمید جان من را ببخش، اشتباه کردم.» (1)

خمیره ی حق جویی و جذب به اسلام

شهید عبدالرضا کشتکار

از اسلامی اصیل فقاهتی به نام اسلام اصیل یاد می کرد و با عشق و علاقه ی عجیبی در مورد ولایت فقیه بحث می نمود. او ظرفیت زیادی در شنیدن حرف مخالف داشت و به همین دلیل می توانست از موضع ارشادی با گروهک های مخالف، برخورد نماید. چرا که عقیده داشت انسان موجود خطاکاری است که با یک خمیره حق جویی، می توان با برطرف کردن زمینه های کجی و انحراف، او را جذب اسلام نمود. (2)

او راه راست را نشانم داد

شهید رحیم صبّاغیان

دانشجویی از شیراز همکلاس رحیم بود. این شخص آدم بی اعتقادی بود. به رحیم گفتم: «آقا رحیم! آدمی که نه انقلاب را قبول دارد و نه به خدا و پیغمبر اعتقاد دارد، چطور می خواهد به راه بیاید؟»
گفت: «من به شیوه ی خودم عمل می کنم و موفق هم می شوم.»
مدتی گذشت. رحیم با آن شخص دوست شد؛ آن قدر صمیمی شدند که یک روز توی حیاط دانشکده به رحیم گفتم: «آقای صباغیان! نکند به جای این که تو راهنمای این پسر بشوی او منحرفت کند. معلوم نیست که چی پیش می آید.»
رحیم به شوخی گفت: «نه، مشکل شما یک چیز دیگر است. می خواهم بدانم شما نگران من هستید یا نگران خودتان؟»
گفتم: «هر دو.»
با قیافه ی حق به جانبی گفت: «برای خودتان نگران باشید اما برای من نه.»
کمی نگاهش کردم و گفتم: «پسر! تو چته؟ نشنیدی که گفتند پسر نوح با بدان...»
ادامه داد و گفت: «بنشست خاندان نبوتش گم شد. اما من که پسر نوح نیستم.»
شما هم این را بدانید بد نیست: «سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و آدم شد.»
در حالی که کیف زیر بغل داشت از حیاط دانشکده بیرون رفت.
هر روز که می گذشت آن پسر با رحیم صمیمی تر می شد. تا این که یک روز آمد پیشم و گفت: «رحیم آدم عجیبیه.»
کمی خودم را از او کنار کشیدم و گفتم: «آره. وگرنه...»
نگاه معصومانه اش نظرم را عوض کرد و دیگر به حرفم ادامه ندادم.
او گفت: «من به رحیم خیلی مدیونم. او راه درست را نشانم داد.» بعد به ساعت پشت دستش نگاه کرد و از من جدا شد و رفت.
با نگاه بدرقه اش کردم. این در خیالم نشست که چطور هنوز نتوانسته ام رحیم را خوب بشناسم.
راه خانه را در پیش گرفتم. وقتی وارد اتاق شدم، رحیم داشت نماز می خواند. نشستم و نماز خواندنش را تماشا کردم و افسوس خوردم. نمازش که تمام شد، پرسید: «منصور! با من کار داشتی؟»
گفتم: «خدا از من بگذرد که درباره ی تو و آن پسر فکرهای بد کردم.»
گفت: «آن پسر خیلی دلش پاک است. الآن هم تصمیم دارد به جبهه اعزام بشود.»
بعد از چند روز آن پسر به جبهه رفت. (3)

به او هم جایزه داد!

شهید عطاءالله صحافی

رفته بودیم دامغان برای مسابقه ی فوتبال. قرار بود بین مدارس راهنمایی دامغان مسابقه برگزار شود. شب که مستقر شدیم، یک مسابقه ی فرهنگی میان بچه ها برگزار کرد. در پایان به کسانی که امتیاز بیشتری آورده بودند، با پول خودش جایزه ی مختصری داد.
یکی از سؤالات، آیه ای از قرآن بود که چه چیزی از فحشا و منکر جلوگیر می کند؟ یکی از بچه های اول راهنمایی که نتوانسته بود جواب این سؤال را بنویسد، نوشته بود: «الموت لصدّام!»
هم آقای صحافی خندید و هم بقیه که متوجه ی پاسخ آن دانش آموز شده بودند. خودش جلوی آن نوشت: «إن الصلوه تنهی عن الفحشا و المنکر.» و بعد به صاحب ورقه هم جایزه داد. (4)

از برخوردم حلالیّت می طلبم!

شهید حجت الاسلام مهدی (حیدر) عبدوس

شیخ عبدوس به مدرسه آمد و پیش مان نشست. موقع خداحافظی، به تک تک گفت: «حلالیت می طلبم برادرها!»
و بعد به دیدن یکی از مدیرهای مدرسه رفت. چند وقت پیش با او برخوردی داشت. از موضع سابق خودش دفاع کرد و کوتاه نیامد. همراهش بودم. با آن مدیر احوال پرسی کرد و گفت: «در برخورد قبل جلوی شما ایستادم که باید طلبه ها هم به جبهه بروند. آن وقت با شما که حرف زدم از حریم اخلاق اسلامی و ادب دینی خارج شدم. حلالیت می طلبم.»
آن مدیر مدرسه که شیفته ی رفتار ایشان شده بود، او را در آغوش گرفت. دیدار آخرشان بود. (5)

این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام باز گردد

شهید حسین قجه ای

یکی دیگر از همرزمان شهید حسین قجه ای در خاطره ای که از روستای دزلی دارد، برخورد این شهید عزیز را با دشمن و تأثیر اخلاقی او در آنها این گونه بیان می کند:
- در درگیری که در آن منطقه پیش آمد، یکی از اعضای گروهکهای ضد انقلاب را اسیر کردیم و بردیم پیش شهید قجه ای. حسین خیلی راحت نشست جلو او و گفت: اگر من به دست تو اسیر می شدم، با من چه می کردی؟ آن شخص با گستاخی گفت: می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم. حسین خندید و گفت: فرمانده تان با من چه می کرد؟ جواب داد: تو را می کشت. حسین برخاست و خیلی جدّی گفت: تو فکر می کنی حالا ما با تو چکار می کنیم؟ مرد نگاهی به ما انداخت و گفت: حتماً من را می کشید یا شاید به زندان می اندازید. شهید قجه ای خنده ای زیبا کرد. دستور داد مقداری آذوقه به او بدهند و بعد گفت: ولی من تو را آزاد می کنم. بعد او را رها کرد که برود. مرد هم گونی پر از مواد غذایی را به دوش گرفت و از مقر خارج شد. ما خیلی ناراحت شدیم و به این کار حسین اعتراض کردیم و گفتیم که، او را در حال تیراندازی گرفته ایم. شهید قجه ای پاسخ داد: اینها را که می بینید، از روی نداری و فقر می جنگند، من این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام باز گردد.
روز بعد، در کمال تعجب دیدیم آن شخص ضد انقلابی که روز قبل شهید قجه ای آزادش کرده بود، همراه 20 نفر از نیروهای ضد انقلاب، خود را با اسلحه به سپاه دزلی تسلیم کردند. (6)

اگر روی بدها تأثیر بگذاریم ارزش دارد

شهید مسعود شحنه

چند کتاب گذاشتم جلویش. با بی حال گفتم: «این ها مال توست. دو - سه تا هم مال من.»
برنامه ریزی کرده بودیم. کتاب ها را می خواندیم، اگر مناسب بود می گذاشتیم داخل قفسه. کتابها را گذاشت زیر بغلش و بلند شد. توی راهرو منتظرم ماند. در کتابخانه را بستم و رفتم طرفش. گفت: «می خواهی بی آیی دیگر؟»
گفت: «آری! چه عیبی دارد؟»
گفتم: «مسعود! آن دانش آموز درسش خوب نیست. آبروی ما را در انجمن می برد.»
ایستاد و گفت: «آدمهای خوب که خوب هستند، اگر کسی بد باشد و بتوانیم روی او تأثیر بگذاریم ارزش دارد. باید کار کرد و او را به راه آورد.» (7)

عناصر فرهنگی ناصحانه و قوی برخورد کنند

شهید حجت الاسلام و المسلمین عبدالله میثمی

ما تجربه داریم که کار تربیتی فرهنگی در ضمن همه ی کارها، یک کار بسیار کُند و وسیع است. شما نگاه کنید الآن یک کار سیاسی، یک کار نظامی هنگامی که شروع می شود در یک صحنه ایی بروز پیدا می کند و در عرض یک روز سرتاسر جهان متوجه اش می شود... منتها کار فرهنگی به این زودی ها حاصل نمی شود و تنها تفسیری که در زمان مؤلفش مشهور شد تفسیر المیزان از علامه طباطبایی است. تمام تفاسیر بعد از اینکه نویسنده از دنیا رفته بعداً مشهور شده است.
عناصر فرهنگی باید بسیار قوی و ناصحانه برخورد کنند. گاه انسان می میرد بعد نهالی را که کاشته است ثمر می دهد. ما نمی دانیم میوه ها کی و کجا به ثمر خواهند رسید و ما باید به اصالت کار خودمان متوجه باشیم. (8)

تبسم در چهره برای شادمانی افراد

شهید حجت الاسلام و المسلمین عبدالله میثمی

برادران صبح ها که از خواب بلند می شوید و در روی برادرتان تبسم می کنید و او را شادمان می کنید خدا می داند که چه ثوابی برای شما در آخرت هست، خداوند در روز قیامت شما را شادمان می کند،‌ کسی که بر برادر مؤمنش آفرین بگوید خداوند این آفرین را تا روز قیامت برای او می نویسد، ما در دل از اعمال خود غمگین و محزون باشیم ولی در چهره تبسم داشته باشیم تا شادمان کنیم افراد را. (9)

مداومت به آموزش نماز در مسجد به یک نوجوان

شهید محمّدباقر عظمت پناه

توی محلّه مان نوجوان پانزده شانزده ساله ای بود که نماز خواندن بلد نبود. مدت ها کار محمدباقر این بود که او را با خود به مسجد ببرد و نماز خواندن را به او آموزش بدهد.
بعد از آموزش هم مدت ها به مسجد می رفت تا ببیند خوب آموزش داده یا نه! (10)

پی‌نوشت‌ها:

1. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 9، صص 438-437.
2. در قلب سنگر، ص 153.
3. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 6، صص 29-28.
4. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 6، ص 72.
5. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 6، صص 484-483.
6. پرواز پروانه ها، صص 36-35.
7. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 5، صص 302-301.
8. شمع محفل خاتم، ص 140.
9. شمع محفل خاتم، ص 146.
10. فرهنگ نامه ی شهدای استان سمنان جلد 7، ص 85.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت؛ (1390)، سیره ی شهدای دفاع مقدس (29) تعلیم و تربیت، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.


موضوع : کتابخانه الکترونیکی ,  تحقیق و پژوهش دفاع مقدس ,  8 سال دفاع مقدس ,  وصیت نامه شهدای دفاع مقدس ,