تبلیغات
ایثــــــــار و شهــــــــــادت - سیرت خوبان
ایثــــــــار و شهــــــــــادت
دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟












آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
درباره ما

« ای حیات! با تو وداع می‌کنم. با همه زیبائی‌هایت ؛ با همه مظاهر جلال و جبروت ؛ با همه وجود وداع می‌کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم ، و از همه چیز چشم می‌پوشم.... ای پاهای من! می‌دانم شما چابکید ، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده‌اید ، می‌دانم که فداکارید ، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه بسوی شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در می‌آیید. اما من آرزوئی دارم ، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت درآیید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید ؛ این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها و امیدها و مسئولیت‌ها را ، به سرعت مطلوب ، به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید ، من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم ، آرامش ابدی ! دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد ، دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد . از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد ، از بی‌غذائی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد ، آرام و آسوده ، برای همیشه ، در بستر نرم خاک ، آسوده خواهید بود ، اما... اما این لحظات حساس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

ابر برچسب ها
پنجشنبه 23 بهمن 1393 12:42 ب.ظ


 

گردآوری و تدوین: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت





 

تعلیم و تربیت در سیره ی شهدا

فرمانده و معلم دلسوز

شهید سید جمشید صفویان

وقتی نیروهای جدید به جبهه و گردان اعزام می شدند زود با سید اُنس می گرفتند چرا که اثرات اخلاق و معنویت او به قدری زیاد بود که روی دیگران تأثیر می گذاشت.
اخلاق و رفتارش باعث شده بود که همسنگران و همرزمانش هم به عنوان یک فرمانده به او نگاه می کردند و هم به عنوان یک معلم دلسوز مخلص، زیرا بسیاری از مشکلات و حتی مسائل شخصی و خانوادگی خود را با سید در میان می گذاشتند و راهنمایی ها و نصایحش را در زندگی به کار می بستند.
حضورش بین بسیجیان باعث بالا رفتن روحیه ها می شد. خصوصاً وقتی شب های عملیات در نوک گردان قرار می گرفت و از میان میدان مین و موانع دشمن عبور می کرد حرکاتش آن گونه بود که ترس را از درون بچه ها پاک سازی می نمود و پرچم بلند شجاعت و شهادت طلبی را در وجودشان به اهتزاز درمی آورد قامت نخل گونه ی او در عملیات کربلای 4 نمودی از بی باکی و شجاعت، راست قامتی و دلاور مردی، و جوانمردی و ایثار بود که این نتیجه ی نماز شب و دعا و خودسازی آن قوی دل بود. (1)

دست پدرم را ببوس!

شهید مجید روان بُد

همسر شهید مجید روان بُد می گوید: «یکی از درس هایی که شهید به من آموخت و حتی تا لحظه ی مرگ تدبیر و اندیشه ی آن را فراموش نخواهم کرد این بود که، روزی من و پدر مجید بر اثر مسأله ای میانمان بحثی شد. برادر مجید وارد حیاط شد و گفت: مجید از جبهه برگشته، و به من سفارش کرد که مبادا به مجید بگویید که ناراحت می شود، من هم گفتم: باشد، نمی گویم. وقتی مجید وارد حیاط شد، بسیار خوشحالی کردم و خندیدم. یکدفعه به چشمانم خیره شد و گفت: خانم اتفاقی افتاده؟ گفتم: نه ولی او چهره ی مرا نمی دید، درون خرابم را می دید، اصرار کرد و من گفتم نه! من خوشحالم که برگشتی. تا شب با من کلنجار رفت ولی من نگفتم تا این که پدر مجید ناراحت شد و همه چیز را به او گفت.
مجید پس از شنیدن این حرف کاری عجیب کرد. دست من را گرفت و به نزد پدرش برد و به من گفت که خم شو و دست پدرم را ببوس. گفتم: «نه من نمی بوسم.» با چشمان جذابش نگاهی به چشمان پر از اشکم انداخت و گفت: «من می گویم ببوس» من خم شدم و دست پدرش را بوسیدم و با گریه خارج شدم. ناراحت شدم چون حکمت کارش را نمی دانستم. داخل اتاق شد و گفت: «اصلاً ناراحت نباش این کار را کردم که بعد از من، پدرم از گل نازک تر به تو نگوید» و همین طور هم شد. پدرش همیشه می گفت من شرمنده توأم تا وقتی که به رحمت خدا رفت. (2)

سیرتِ خوبان

شهید سید اکبر زاهدی

اکبر خیلی کم در خانه بود و همیشه در پایگاه مالک اشتر بود و آن جا فعالیت زیاد می کرد. شب ها تا دیر وقت کشیک می داد. یک روز به خانه آمد، دیدم تمام لباسش خاکستری شده است. پرسیدم: «چرا لباست خاکی است؟» گفت: «دیشب منافقین سه تا کتاب خانه را آتش زدند. من آن جا بودم و کتاب خانه را تمیز می کردم.» تغذیه هایی که در مدرسه به او می دادند نمی خورد و به فقرا می داد. هر وقت که پول به او می دادم که در مدرسه چیزی بخرد خرج نمی کرد و آنها را جمع می کرد و به فقرا می داد. هر هفته سه روز روزه ی بدون سحری می گرفت. از سر شب که غذا می خورد تا فردا شب هیچ نمی خورد. اصلاً به من هم نمی گفت که می خواهم روزه بگیرم تا سحر بلند شوم و برایش غذا بپزم. صبح که می گفتیم: «بیا صبحانه بخور.» می گفت: «می روم پایگاه می خورم.» آن موقع می فهمیدم که روزه است. اکثر مواقع سحر بلند می شد و نماز شب و دعا می خواند و بعد ما را برای نماز صبح بیدار می کرد. در کارهای خانه خیلی به من کمک می کرد. وقتی بچه ی کوچک داشتم، می گفت: «من بچه ها را نگه می دارم تا تو غذا درست کنی.» (3)

مطالعه و بحث منطقی

شهید رضا افضلی مجرّد

در زمینه ی مسایل دینی و اعتقادی، کتاب های شهید مطهری و امام خمینی را مطالعه می کرد. او سعی می کرد، کتاب های مذهبی را خریداری کند و برای مطالعه به دوستان خود امانت دهد. با زحمت زیاد تقریباً کتاب خانه ی کوچکی در منزل ایجاد کرده بود که حدود 300 جلد کتاب و 100 نوار سخنرانی و روضه را در برمی گرفت. هدیه ی رضا به دوستانش کتاب بود. از این رو از سطح بینش و درک سیاسی، اجتماعی بالایی برخوردار بود و به راحتی مسائل و جریانات انقلابی، خطرات و موانع پیش رو را برای دوستان بیان می کرد. گاهی هم که شرایط اقتضا می کرد، در اثبات حقانیت، از دیدگاه اعتقادی و مذهبی خود به امام و ولایت فقیه به طور مستدل و منطقی بحث و گفتگو می کرد. (4)

روزه را برای گرسنگی آن می گیرند

شهید عبدالرحیم احمد زاده

مسافرت رفته بود و نتوانسته بود روزه بگیرد به محض اینکه به خانه رسید سحر بلند شد و گفت: «سحری چه دارید؟»
گفتم: «چه می خوری؟»
گفت: «یک تخم مرغ.»
رفتم و برایش دو عدد تخم مرغ سرخ کردم و جلویش گذاشتم.
گفت: «اینکه دو تا است.»
گفتم: «بخور ممکن است تا افطاری گرسنه بشوی.»
گفت: «خب روزه را برای گرسنگی آن می گیرند. شکم آدم که پر باشد که فایده ای ندارد.» (5)

فکر و اندیشه ی روشن با مطالعه و تحقیق داشت

شهید جواد شادمانی

شهید شادمانی اهل مطالعه بود، کتاب های مذهبی، علمی، سیاسی را مطالعه می کرد. به واسطه ی همین مطالعات و روح جستجوگری که داشت فکر و اندیشه ای روشن و بیدار داشت در حدّی که مسایل روز و سیاسی را تحلیل می کرد و به جریانات مختلف کشور و بعضاً خارج از کشور آگاهی داشت. از اطلاعات مذهبی خوبی برخوردار بود. در دبیرستان شهدای فتح المبین و طالقانی از اعضای فعال انجمن اسلامی بود که در برگزاری مراسمات و امور فرهنگی آموزشگاه و غیر آموزشگاه نقش برجسته ای داشت. در کلاس های عقیدتی، سیاسی، احکام که در آموزشگاه و مساجد، حزب جمهوری اسلامی و... تشکیل می شد، شرکت می کرد. شهید شادمانی شناخت نسبتاً خوبی از مرحوم علامه طباطبایی و اندیشه های وی داشت. و در کنگره های علمی، پژوهشی که به مناسبت سالگرد علاّمه در کازرون هر ساله تشکیل می شد، شرکت می کرد و از تحقیقات و مباحث علمی مطروحه در آن کنگره بهره می جست. (6)

با وجودی که مقصّر بودم، او عذرخواهی کرد!

شهید میرمحمود بنی هاشم

یکی از روزها در خصوص اعزام نیرو با بنی هاشم حرفمان شد و با هم بگو مگو کردیم. البته در این قضیه من مقصّر بودم. یک ساعتی از ماجرا گذشته بود که پیش من آمد و از من عذرخواهی کرد و گفت: «مؤمن نباید با مؤمن دیگر خصومت داشته باشد.» (7)

اوّل خدمت بعد تبلیغ!

شهید سیّد مهدی اسلامی خواه

روزی به برادران روحانی گفتم: «چرا روستاییان حرف ما را گوش نمی کنند؟»
گفتند: «شما زبان آنها را بلد نیستید.»
سید مهدی اسلامی خواه به عنوان روحانی با ما به روستا آمد و لباسش را درآورد و مشغول آب رسانی و کندن کانال شد. شب بعد در روستا اعلام کردیم؛ که یک روحانی می خواهد سخنرانی کند. همه ی مردم آمدند حتی از روستاهای دیگر. همان مردمی که موقع صحبت ما چرت می زدند، خوب به سخنان ایشان گوش می کردند و شب های بعد از روستاهای دیگر هم آمدند و از هفته ی دوم مشارکت عملی مردم آغاز شد. و این جا جایگاه خاص روحانیت در حیطه ی جهادسازندگی مشخص شد. (8)

من کسی نیستم که خودم را معرّفی کنم

شهید بابا محمد رستمی رهورد

در روزهای اولی که سپاه پاسداران مشهد از باشگاه افسران به خیابان کوهسنگی اسباب کشی کرده بود، شهید رستمی آمده بود جلو دژبانی، ایشان را نشناخته و به ایشان اجازه ی ورود نداده بود.
من دیدم که آقای رستمی از در دژبانی برگشت، آمدم و از دژبان پرسیدم: ایشان چه کار داشت؟ دژبان گفت: می خواست بیاید داخل، من اجازه ندادم.
گفتم: او از مسئولین سپاه مشهد است.
خودم رفتم و ایشان را صدا زدم و با هم به داخل ساختمان سپاه رفتیم.
به شهید رستمی گفتم: چرا خودت را معرفی نکردی؟
ایشان فرمودند: من کسی نیستم، که خودم را معرفی کنم. (9)

پی‌نوشت‌ها:

1. آخرین دیدار، صص 225-224.
2. شهروندان ملکوت (2)، صص 46-45.
3. شهروندان ملکوت (2)، ص 128.
4. هزار و یک دلیل سرخ، صص 158-157.
5. از عشق و نیمکت های خالی، ص 29.
6. از عشق و نیمکت های خالی، صص 225-224.
7. تبسم های فیروزه ای، ص 54.
8. گوهران شب چراغ، ص 99.
9. حضور بی قرار، ص 116.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت؛ (1390)، سیره ی شهدای دفاع مقدس (29) تعلیم و تربیت، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.


موضوع : کتابخانه الکترونیکی ,  ایثــــــــار و شهــــــــــادت ,  مقالات دفاع مقدس ,  زندگینامه و معرفی شهیدان دفاع مقدس ,