تبلیغات
ایثــــــــار و شهــــــــــادت - به خاطر خدا بمان نه به خاطر من
ایثــــــــار و شهــــــــــادت
دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟












آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
درباره ما

« ای حیات! با تو وداع می‌کنم. با همه زیبائی‌هایت ؛ با همه مظاهر جلال و جبروت ؛ با همه وجود وداع می‌کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم ، و از همه چیز چشم می‌پوشم.... ای پاهای من! می‌دانم شما چابکید ، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده‌اید ، می‌دانم که فداکارید ، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه بسوی شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در می‌آیید. اما من آرزوئی دارم ، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت درآیید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید ؛ این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها و امیدها و مسئولیت‌ها را ، به سرعت مطلوب ، به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید ، من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم ، آرامش ابدی ! دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد ، دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد . از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد ، از بی‌غذائی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد ، آرام و آسوده ، برای همیشه ، در بستر نرم خاک ، آسوده خواهید بود ، اما... اما این لحظات حساس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

ابر برچسب ها
پنجشنبه 23 بهمن 1393 12:44 ب.ظ



 

چند روایت عاشقانه از کسی که زندگی اش با جنگ های نامنظم و چریکی گره خورده بود

«از جنگ بدم می آید». بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرده بود و گاهی هم به این طرز تفکر می خندید و با خودش می گفت اصلاً مگر کسی هم پیدا می شود که از جنگ خوشش بیاید؟ نمی توانست با افرادی که درگیر جنگ بودند ارتباط برقرار کند اما با همه این اوصاف وقتی برای اولین بار مصطفی را دید، لبخند و آرامشش، او را غافلگیر کرد. مصطفی با تواضع و خجالت گفت: « شمایید؟ من خیلی سراغتان را گرفتم. زودتر از اینها منتظرتان بودم». این سرآغاز آشنایی «غاده» با مصطفی چمران بود و به شروع زندگی عاشقانه آنان منجر شد. دفترچه خاطرات «غاده چمران» پر است از خاطرات عاشقانه از روزهای فراموش نشدنی با مصطفی بودن.

1- قبل از آشنایی

پدرش بین آفریقا و ژاپن، تجارت مروارید می کرد و بچه ها هر طور دلشان می خواست خرج می کردند. از زندگی نسبتاً آرام و بی دغدغه ای برخوردار بودند. « غاده» دختری بود که در چنین فضایی رشد کرده بود. نمی دانست چرا مردم به جان همدیگر می افتند و چرا جنگ های داخلی لبنان پایانی ندارد. شب ها در خانه زیبایشان در «صور» که دو طبقه با حیاط و یک بالکن رو به دریا داشت و بعدها صهیونیست ها خرابش کردند می نشست، گریه می کرد و می نوشت. با دریا حرف می زد؛ با ماهی ها و با آسمان. تخیلات و تفکراتش را در قالب شعر و مقاله در روزنامه چاپ می کرد. مصطفی اسمش را پای همین نوشته ها دیده بود و می خواست از نزدیک با این شاعر و نویسنده جوان آشنا شود.

2- اولین دیدار

«غاده» نام چمران را شنیده بود اما تنها تصویری که از او در ذهنش شکل گرفته بود آدمی جنگجو و خشن بود که زندگی اش با جنگ گره خورده. با اصرار سید محمد غروی (روحانی شهر) موافقت کرد برای دیدن امام موسی صدر برود. امام موسی صدر بی مقدمه پرسید: « چمران را می شناسی؟ باید او را ببینی». «غاده» از جنگ و خونریزی ناراحت بود و نمی توانست کسی را که در جنگ شریک است ببیند. امام موسی صدر اطمینان داد که چمران این طور نیست. با این وجود «غاده» از روبه رو شدن با مردی که مهم ترین دغدغه اش جنگ است می ترسید. آقایی را به او معرفی کردند و گفتند ایشان دکتر چمرانند. لبخند مصطفی و آرامشش، او را غافلگیر کرد. مصطفی با تواضعی خاص به او گفت: «شمایید؟ من خیلی سراغتان را گرفتم. زودتر از اینها منتظرتان بودم». بعد مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته های غاده و به او گفت «هر چه نوشته اید، خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام.»

3- اولین هدیه قبل از ازدواج

کم کم آشنایی مصطفی و غاده شروع شد. مصطفی او را برای کار در مؤسسه نگهداری کودکان یتیم می خواست. غاده در مؤسسه کودکان یتیم در شهرهای مختلف و یکی دو بار هم در جبهه همراه مصطفی بود. تمامی کارهای مصطفی برایش گیرا و آموزنده بود. مصطفی در یکی از سفرهایی که به روستاها می رفتند، داخل ماشین هدیه ای به او داد؛ یک روسری قرمز با گل های درشت. لبخند زد و گفت: «بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند». این اولین هدیه مصطفی به غاده قبل از ازدواج بود.

4- مخالفت خانواده با ازدواج

از نظر غاده، مصطفی تنها کسی بود که می توانست دستش را بگیرد و از این ظلمات و روزمرگی بیرون بیاورد. پاسخ خانواده او به مصطفی منفی بود. حتی وساطت امام موسی صدر هم چاره ساز نبود. تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده با مصطفی ازدواج کند. یک روز بدون هماهنگی با مصطفی مقابل پدر و مادرش ایستاد و گفت: « می خواهم دو روز دیگر عقد کنیم.» هیچ چیز را نمی دید؛ فقط می دانست که مصطفی بزرگ و لطیف است و عاشق اهل بیت و او هم به همه ی اینها عشق می ورزید.

5- کادوی عقد

گفتند داماد باید به عروس کادو بدهد؛ این رسم ماست. اصلاً فکر اینجا را نکرده بودم. مصطفی وارد شد و یک کادو آورد. رفتم بازش کردم، دیدم شمع آورده و متن زیبایی هم کنارش گذاشته. سریع کادو را مخفی کردم تا کسی آن را نبیند. همه پرسیدند چه آورده؟ گفتم نمی توانم آن را نشانتان دهم. اگر می فهمیدند، می گفتند داماد دیوانه است که برای عروس شمع آورده! سر کمد مادرم رفتم و حلقه ازدواجش را دستم کردم و از اتاق بیرون آمدم. مهریه ام قرآن بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل در مسیر اهل بیت (ع) هدایت کند. در «صور» این اولین مراسم عقدی بود که عروس چنین مهریه ای داشت؛ بدون هیچ وجه نقدی در مهریه.

6- با مردی بزرگ ازدواج کرده اید

اولین بار که امام موسی صدر «غاده» را بعد از ازدواج با مصطفی چمران در لبنان دید به او گفت: « می دانید با چه کسی ازدواج کرده اید؟ شما با مرد بزرگی ازدواج کرده اید. خدا به شما بزرگ ترین چیز را در عالم داده، باید قدرش را بدانید». دختر جوان شروع می کند از خلق و خوی مصطفی گفتن و اینکه من قدرش را می دانم. امام موسی صدر در ادامه می گوید: « این خلق و خوی مصطفی که شما آن را می بینید، تراوش باطن اوست و نشستن حقیقت سیر و سلوک در کانون دلش، این همه معاشرت و رفت و آمد مصطفی با ما و دیگران، تنازل از مقام معنوی اوست به عالم صورت و اعتبار. افسوس کسانی که اطراف ما هستند آن را درک نمی کنند.»

7- روزهای جنگ در ایران

نزدیک یک ماه در کردستان با او بودم؛ از پاوه به سقز، به میاندوآب، نوسود، مریوان و سردشت، مصطفی بیشتر در عملیات بود و من بیشتر اوقات تنها. قدم می زدم تا بیاید. گاهی با خلبانان صحبت می کردم، چون انگلیسی بلد بودند. آنجا هیچ چیز نبود، حتی جایی برای خوابیدن نداشتم. همه جا پادگان نظامی بود و تعدادی خانه نیمه ساز که بیشتر اتاقک بودند تا خانه. در این اتاق ها روی خاک می خوابیدم. بیسشتر وقت ها گرسنه می ماندم و غذا هم اگر بود نان و هندوانه و پنیر بود. خیلی سختی کشیدم. یک روز بعد از ظهر تنها روی خاک نشسته بودم و اشک می ریختم. نمی گذاشتم مصطفی اشک هایم را ببیند اما آن روز مصطفی یکدفعه سر رسید و گریه ام را دید. دو زانو جلویم نشست و شروع کرد به عذرخواهی و گفت: « می دانم زندگی تو نباید این طور باشد. تو فکر نمی کردی به این روز بیفتی. اگر می خواهی، می توانی برگردی تهران ولی من نمی توانم بیایم. امام دستور داده کردستان پاکسازی شود و من تا آخرین لحظه با همه وجودم می ایستم.» مصطفی هنوز کف دستایش روی زانوانش بود. انگار که تشهد بخواهد، گفت: « اگر خواستید بمانید. به خاطر خدا بمانید، نه به خاطر من.»

8- اگر رضایت ندهید من شهید نمی شوم

مصطفی گفت من فردا شهید می شوم. خیال می کردم شوخی می کند. گفتم مگر شهادت دست شماست؟ گفت نه. من از خدا خواستم و می دانم خدا به خواسته من جواب می دهد. اگر رضایت ندهید، من شهید نمی شوم. این حرف برای عجیب بود. گفتم مصطفی! من رضایت نمی دهم. او اصرار می کرد و آخر رضایتم را گرفت. نامه ای داد که وصیت نامه اش بود و گفت تا فردا بازش نکنم. به من الهام شده بود که مصطفی شهید خواهد شد. یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم «اللهم تقبل منا هذا القربان». وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده و آرامش کامل دارد، احساس کردم پس از سال ها دارد استراحت می کند.

9- زندگی مان معمولی نبود

لبنان که بودیم جز وسایل شخصی خودمان چیزی نداشیم. در لبنان رسم نیست کفش شان را در بیاورند و بنشینند روی زمین. به مصطفی می گفتم من نمی گویم خانه مجلل باشد ولی حداقل امکانات را داشته باشد. ما زندگی معمولی ای را که هر زن و شوهری داشتند نداشتیم.
مصطفی حتی حقوقش را به بچه ها می داد و می گفت دوست دارد از دنیا برود و هیچ نداشته باشد جز چند متر قبر و اگر این را هم نداشته باشد بهتر است، اصلاً در این وادی ها نبود.

10- دعای مصطفی برای غاده

مصطفی در وصیت نامه اش نوشت: «خدایا! با همه اخلاصم از تو می خواهم محافظ غاده باشی و تنهایش نگذاری. می خواهم بعد از مرگ او را در پرواز ببینم. خدایا! می خواهم غاده بعد از من متوقف نشود. و به من فکر کند. مثل گلی زیبا که در راه زندگی کمال پیدا می کند، او باید در این راه بالاتر برود. می خواهم غاده به من فکر کند. مثل یک شمع کوچک که در تاریکی می سوزد تا او از نورش بهره ببرد. برای مدتی بس کوتاه، می خواهم او به من فکر کند؛ مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت.»

11- قولی که به مادرزن داد

مادر غاده هر کاری می کرد تا مصطفی از ازدواج با دخترش منصرف شود بی فایده بود. یک بار به او گفت: « این دختر صبح ها که از خواب بلند می شود، در فاصله ای که دستش را شسته و مسواک می زند، یک نفر تختش را مرتب می کند، لیوان شیر را جلوی درب اتاقش می آورد و برایش قهوه آماده می کند. شما می توانید چنین کاری برایش بکنید؟» مصطفی خیلی آرام به حرف های او گوش می دهد و می گوید: « نمی توانم برای دخترتان مستخدم بگیرم ولی قول می دهم تا زنده ام، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کرده و لیوان شیر و قهوه برایش آماده کنم». غاده می گوید: « مصطفی تا قبل از شهادتش این کار را می کرد. خودش قهوه نمی خورد اما چون می دانست ما لبنانی ها به قهوه خوردن عادت داریم، برایم قهوه درست می کرد. وقتی هم منعش می کردم، می گفت به مادرتان قول داده ام تا زنده ام این کار را برای شما انجام دهم.»
منبع: ماهنامه دین و زندگی همشهری آیه شماره 5


موضوع : کتابخانه الکترونیکی ,  تحقیق و پژوهش دفاع مقدس ,  سرداران و فرماندهان دفاع مقدس ,  زندگینامه و معرفی شهیدان دفاع مقدس ,